اندوه نهفته دارم ای دوست
صد درد نگفته دارم ای دوست
در هاله ای از سکوت غرقم
در خلوت خوب لوت غرقم
ای دوست همه بهانه از تو
این حیرت جاودانه از تو
من مدعی جنون عشقم
من عاشق سرنگون عشقم
من خانه به دوش ملک مستی
درویشی و کوله بار مستی
منتشر شده / رقص آتش

حال من هم بهتر از حال تو نیست
خانه ام خالی ز جنجال تو نیست
من پریشانم پریشان زاده ام
هی فریب دوست خوردم ساده ام
یک نیستان ناله از نایم چکید
اشک طاول بود از پایم چکید
راه دشواریست تا محراب یار
عشق من تعبیر خوب خواب یار
قصه آشفتگی بسیار هست
تیشه فرهاد را تکرار هست
کوچه تشویش ، بن بست فراق
صبر کفش و طاقت پا گشت طاق
حال من دشوار ، بی حالم بیا
نوبت وصل است ، دنبالم بیا
رشته تسبیح امشب پاره بود
کودک گنگ دعا آواره بود
ساقیا بنشین مرا تعریف کن
ساز دل را کوک یک تصنیف کن
دشت " هایم " گریه دارم بی حساب
خوب فهمیدی که من هستم خراب
پشت سد غم تمرکز می کنم
جاده مسدود است ترمز می کنم
کاش می شد خنده را جایی خرید
آبرو را مثل رسوایی خرید
قاف از سیمرغ خالی می شود
قاف یک کوه خیالی می شود
منتشر شده / رقص آتش

نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتم
منم و نگاه حافظ ، من وشاخ بی نباتم
قلمم نمی نویسد غزلی اگر بخواهم
همه خون شد و سیاهی قلم من و دواتم
عطش چشیده هستم چه بنوشم آخر امشب
که اجل نشسته با من سر چشمه ی حیاتم
من و یک جزیره خالی و سفینه خیالم
که مگر مرا ببیند؟ که مگر دهد نجاتم؟
به مزار خود نشستم ودو دیده شمع روشن
مگر از خودم بگیرم به خدا شبی براتم
هم آتشم و دودم ، همه شعرمو و سرودم
که مگر مرا ببینند و کنند التفاتم
منتشر شده / همسفر با یاس
سکوت پنجره ها قهر پرده ها سخت است
بدون یار نشستن در این سرا سخت است
سلام اگرچه نکردی بپرس از دل من
مگر دوباره بفهمی که حال ما سخت است
شبیه عاشق دیوانه در بیابان ها
به تیر طعنه ی معشوق ای خدا سخت است
تمام هستی من ، تار و پود من او بود
تمام پود من از تار من جدا سخت است
اگرچه لاف صداقت به غربت آسان است
چو می شناسمت ای دوست آدعا سخت است
حراج هستی خود کرده ام در این بازار
به روی دست خودم مانده ام چرا سخت است ؟
منتشر شده / همسفر با یاس

دیگر سر کارم نگذار ای دل بد
از خانه من نکن فرار ای دل بد
محشر که شود گناه تو می دانی
در دست چپ تو بیشمار ای دل بد
در خود نتوان تو بیشتر بنهفتن
بنهفته دوباره پیش آر ای دل بد
درحوصله توعشق گلرویان نیست
درشان توهست عشق خار ای دل بد
مانند سپند روی آتش رفتی
اینگونه شدیم بیقرار ای دل بد
برگرد که گلرخان بلاخیزانند
هیهات زحیله ی نگار ای دل بد
منتشر شده / همسفر با یاس

من به مهمانی نرگس می روم جانم بیا
آنچنان باشی که می دانی و می دانم بیا
با لباس اهل نامردی اگر هستی برو
لخت اگر چون من که یک عمر است عریانم بیا
ادعای عقل اگر داری ارسطویی برو
مثل من هستی اگر وقتی که نادانم بیا
پای اگر بند هوس داری نمی مانم برو
پیش دل داری گرو یک دست می مانم بیا
من درایت خیز مشکل سوز هستی می شوم
صبح غم ، کالسکه ی تدبیر می راند بیا
منتشر شده / همسفر با یاس
منم سروی که می مانم در این باغ زمستانی
ندارم از خزان وحشت نه منت از بهارانی
پناه بلبلان وقتی که گل می راندش از خود
پناه عاشقان بودن مرا یعنی مسلمانی
ندارم میوه چون شاید ، به ذهن باغبان آید
که در تعظیم او دارم کمر خم از پریشانی
دلم خوش می شود وقتی که عشاق نگون بختی
به زیر سایه ام از خود بگویند آنچه می دانی
سرم بر آسمان شاید ، خدا بر شاخ من آید
بپرسم این بشر آیا تو را هم کرده زندانی؟
بیا در باغ سر مستی ، بفرما هر کجا هستی
ولی با کس نگو هرگز بیا بسیار پنهانی
خدایا گرچه سروستم و قامت راستین استم
ولی خم می کند پشتم جنایت های انسانی
منتشر شده / همسفر با یاس

از ارتفاع نیازم سقوط می کنم آخر
چه انتقام عجیبی گرفتم از تنم آخر
به دشنه ای که تو دادی به دستم از سر کینه
میان دل که تو باشی ولی نمی زنم آخر
بلور اشک سپیدم امانتی که تو دادی
امین خاطره هایت بدان منم منم آخر
شکسته ای من و جانم دلم غرور نهانم
ولی نه عهد مقدس به کینه بشکنم آخر


