اشک آتش

خفه ام یک نفر هوا بشود

قبله قلب بینوا بشود

عشق من در دلی نمیگنجد؟

مثل یک نامه چند تا بشود؟

نه مسیحاست چاره نه مریم

یک نفر کو خود خدا بشود

جانمازم معطل قبله

باز هم باز هم قضا بشود؟

منم و واژه ها و آیینه

یک نفر نیست آیدا بشود؟


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٩ توسط احمد پروین

حق با نفس تو بود هر دم که زدی

آتش به دل تمام عالم که زدی

شربت شده اختراع تو زیبارو

انگشت به دانه های شبنم که زدی


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢۸ توسط احمد پروین

افتاده میان بسترش یک شاعر

با درد نشسته در سرش یک شاعر

با بخت سیاه و اشک قرمز دارد

خط میزند آه! دفترش یک شاعر


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢۸ توسط احمد پروین

این جاده از آه غرق مه خواهد شد

این ناله بلای جان ده خواهد شد

من شاپرکم حواستان کو بانو

بیچاره میان مشت له خواهد شد


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢۸ توسط احمد پروین


اندوه نهفته دارم ای دوست

صد درد نگفته دارم ای دوست

 

در هاله ای از سکوت غرقم

در خلوت خوب لوت غرقم

 

ای دوست همه بهانه از تو

این حیرت جاودانه از تو

 

من مدعی جنون عشقم

من عاشق سرنگون عشقم

 

من خانه به دوش ملک مستی

درویشی و کوله بار مستی

 

منتشر شده / رقص آتش

 

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۸ توسط احمد پروین


حال من هم بهتر از حال تو نیست

خانه ام خالی ز جنجال تو نیست

 

من پریشانم پریشان زاده ام

هی فریب دوست خوردم ساده ام

 

یک نیستان ناله از نایم چکید

اشک طاول بود از پایم چکید

 

راه دشواریست تا محراب یار

عشق من تعبیر خوب خواب یار

 

قصه آشفتگی بسیار هست

تیشه فرهاد را تکرار هست

 

کوچه تشویش ، بن بست فراق

صبر کفش و طاقت پا گشت طاق

 

حال من دشوار ، بی حالم بیا

نوبت وصل است ، دنبالم بیا

 

رشته تسبیح امشب پاره بود

کودک گنگ دعا آواره بود

 

ساقیا بنشین مرا تعریف کن

ساز دل را کوک یک تصنیف کن

 

دشت " هایم "  گریه دارم بی حساب

خوب فهمیدی که من هستم خراب

 

پشت سد غم تمرکز می کنم

جاده مسدود است ترمز می کنم

 

کاش می شد خنده را جایی خرید

آبرو را مثل رسوایی خرید

 

قاف از سیمرغ خالی می شود

قاف یک کوه خیالی می شود

 

   منتشر شده  / رقص آتش



 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۸ توسط احمد پروین

 

سکوت پنجره ها قهر پرده ها سخت است

بدون یار نشستن در این سرا سخت است

 

سلام اگرچه نکردی بپرس از دل من

مگر دوباره بفهمی که حال ما سخت است

 

شبیه عاشق دیوانه در بیابان  ها

به تیر طعنه ی معشوق ای خدا سخت است

 

تمام هستی من ، تار و پود من او بود

تمام پود من از تار من جدا سخت است

 

اگرچه لاف صداقت به غربت آسان است

چو می شناسمت ای دوست آدعا سخت است

 

حراج هستی خود کرده ام در این بازار

به روی دست خودم مانده ام چرا سخت است ؟

 

منتشر شده / همسفر با یاس

                                     

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط احمد پروین


دیگر سر کارم نگذار ای دل بد

از خانه من نکن فرار ای دل بد

 

محشر که شود گناه تو می دانی

در دست چپ تو بیشمار ای دل بد

 

در خود نتوان تو بیشتر بنهفتن           

بنهفته دوباره پیش آر ای دل بد

 

درحوصله توعشق گلرویان نیست

درشان توهست عشق خار ای دل بد

 

مانند سپند روی آتش رفتی

اینگونه شدیم بیقرار ای دل بد

 

برگرد که گلرخان بلاخیزانند

هیهات زحیله ی نگار ای دل بد

 

  منتشر شده / همسفر با یاس

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط احمد پروین
قالب وبلاگ